خانوادم هیچ وقت حمایتم نکردن.خچاستم درس بخونم هیچوقت مراعات منو نکردن حتی شب کنکور
الآنم ک میخوام برم خوابگاه آبجیم فاز ترحم برداشته میگه نرو نکن بمون
من واقعا تو این خونه دیوونه شدم
آبجی بزرگم فکر میکنه چون خودش زجر دیده منم باید همون راه رو بدم تا دلش آروم بگیره
خودش میخواد ازدواج کنه به من میگه بابام رو تنها مزارم
پدری که بی عرضه ترین آدم دنیاست و همیشه مایه عذاب
شما بگید؟,
من به غیر درس هیچ غلطی دیگه ای نمیتونم کنم
آبحیم چون خودش میخواد ازدواج کنه الان منو گرفته و حرفای ترحم انگیز میزنه تا مانع من شه
دوتا خواهر دیگه دارم ۱۴ و ۱۸ میگه بالاسر اونا باشم مادرم فوت کرده
ولی اونا بزرگ شدن و از پس خودشون بر بیان
شما بگید
من اشتباه میکنم؟
و همینطور ۳ سال آزگاز مانع رفتن من به دانشگاه شد همین خواهرم هرساله گفت بمون رتبه بهتری بیاری و بجز یک آدم افسرده از من چیزی نموند