میخوام بنویسماینجا.از بچگی که چشم واردم به این دنیا دعوای پدرو مادرم هر روز جنگ و جدل بزن بزن بابام مامانمو میزد و روحیه منبشدت نابود شدتا بزرگتر شدم با نونخالی و فقر بزرگ شدم دست بابام خالی بود الان بهتر شده وارد دبیرستان شدم که رفتم خونه خواهرم و داماد بی شرفمون بهم تعرض کرد و اونم بماند کهچه وحشتناک ضربه خوردم که نتونستم به هیچکس بگم بخاطره اینکه زندگی خواهرم بهم نریزه کهمتاسفانه خواهرمم فوت کرد الان سه سالی که مرگ خواهرمم باعث شد بهطور کلی افسردگی بگیرم بعد دبیرستان شوق دانشگاه رفتن و تو خیالات خودم غرق بودم که فلان کار و میکنم و پیشرفت میکنم که داداش عوضیم به کلی زندگیم و نابود کرد و اجازه نداد وارد دانشگاه بشم و زندگیمو و به کلی ازم گرفت و نابود شدم تازه بعد از اون نرفتن به دانشگاه بدبختی هام شروع شد عروس بد ذاتمون که روزی یه بهونه الکی یگانه و میاد مارو کتک میزنه و داداش بی عرضه امم کاری تداره و میبخشتش بخوام بگم هزار تا صفحه میشه فقط من از این میون نابود شدم رفت جوونیم عمرم زیباییمبا مشکلات و مسائل تو زندگیم مشکلات خانوادگی خسیس بودن پدرم میخوام خودکشی کنم سه بار کردم بی فایده بود ولی ایندفعه دیگهواقعا میخوام برم ولی نمیدونم چجوری برم کهبشه حتما خسته ام از نفس کشیدن بدون زندگی 😭بقران قسم برای مرگم جشن میگیرم زندگی برام سخت شده نهگذاشتن درس بخونم نهگذاشتن عشق داشته باشم قفل همچی تو خونمون نه تفریحی نه باشگاهی هیچی هیچ بعد توقع دارند حالم خوب باشه تو ردشون لبخند بزنم عوضیا یه جای عقب افتاده هم زندگی میکنم که چشمم به هیچ آدمیزادی نمیخوره بایه مشت فامیلهای سمی کههمیشه خدا قهرن غریب بی کسی تنهایی دوست دارم ازدواج کنم ولی ۱۲ ساله طلسمم فقط مرگ میتونه تموم کنهاینهمهدردو غصه رو روانمنابوده😭😭 به چه جرمی اخه مشکلاتی دارم که هر کدومش میتونه بهتنهایی یه آدم و از پادر بیاره ولی مندارم همشو باهم میکشم خدایا ترو به بزرگیت ترو به هرکی میپرستی امشب آخرین شب عمرم باشه تو شاهدی کهمنیکروز از زندگی رو زندگی نکردم فقط حسرت حسرت خدا نگذره از کسایی که جلو پیشرفتمو گرفتن و عینخیالشون نیست حال و روز من