۱۴ سالم که بود با یکی از اقوام دور عقد کردم اون ۲۴ ساله بود اون موقع ،خساست داشت و دست بزن اما کاری و زرنگ بود اویل میرفتیم خونه مادرش بعضی شبا گلومو میگرفت و فشار میداد انقدر که حالم بد میشد ،حالت حامی نداشت یعنی اینکه بخواد مواظب تو باشه یا تو براش الویت باشی اینجوری نبود و نیست حرفم حرف خودشه کلا دوست داره همه زیر دستش باشن گذشت و این رفتار ادامه داشت من دوسال پیش یعنی زمانی که سه سال از عقدمون گذشته بود تصمیم جدایی گرفتم ولی گفت خوب میشم و برگشتیم بهم ولی خوب نشد..اومدیم زیر یک سقف دیگه آنچنان سرکار ام نمیرفت ولی تحمل نداشت تو در مورد چیزی اضهار نظر کنی سریع گارد میگرفت و دست بلند میکرد روت برای همین سعی میکردم زیاد توی دستو پاش نباشم و بهش کاری نگیرم گذشت و باهم رفتیم یک سفر دیدم به معنای واقعی فقط خودش برا خودش مهمه و اصلا انگار نه انگار که ازدواج کرده ،تنها تصمیم میگرفت و تورو تو عمل انجام شده قرار میداد توم حق اضهار نظر نداشتی... تصمیم به جدایی گرفتم و الان توی دو قدمیش هستم..با یه مبلغ کمی از مهریه رو قراره بگیرم ،،شما جای من بودین جدا میشدین؟