مادرشوهرم تا میتونست تو فامیل ابرو مو برد .از نقطه ضعفام که تو جمع میگفت یا هرچی از زندگیمون میفهمید تا کارهایی که به میلش و اعتقادش نبودن پشت سرمون رو بد کرد و از گوشه کنار به گوشم رسیدن.همیشه حرفاشو با تیکه کنایه میزد تا نظرشو اعمال کنه و من که گوش نمیدادم باهام بدتر قیافه میگرفت .چیزایی مثل چادر زدن و حجاب و عقاید بودن
میومد جاریمو کا به حجاب بود تو سرم میکوبید تا الگو بگیرم
حالا که پیر و محتاج کمک شده مهربون شده .همون اونایی که طرفداریشو میکردن همه غیب شدن محتاج شوهرم شده و ما که براشون پول خرج کنیم و دکتر ببریم .جاریم یه ساله سراغشونو نگرفته یکوقت کاری بهش نگن
دنیا خیلی گرده ...منم کم نمیزارم اما دلم خوش نیست .اگر اونکارا رو نمیکردن من با عشق بیشتر هم انجام میدادم