زن داداشم بخاطر بدهی افتاده زندان با دو بچه بدبخت
حالا این مدت بچه ها پیش ما بودن تا دیشب
دیشب من با داداشم حرف زدم این چه زندگیه چرا زنت آبروی ما رو میبره چرا تو چیزی بهش نمی گی
این چند وقته ما از هر کس ناکس حرف شنیدیم
مامانم تو مراسم فوت پدرش روش نشد سرشو بلند کنه جلو خونواده ش
از این ور طلبکار ها میان در خونه ی ما
و هزار مصیبت دیگه که این زن و شوهر برام درست کردن
حالا داداشم از دیشب قهر کرده و به بچه ها جلو ما گفت حق ندارید بیاید اینجا
اخه دلم برای بچه ها میسوزه نه از مامان شانس آوردن نه از بابا . هر دو بیخیال عالم
بچه ها ایقد فشار روحی سرشونه که تا بهشون میگی بشین اونور میزنن زیر گریه و دعوا