امروز اصلا حوصله ی دانشگاه رو نداشتم کلاس اول مثل همیشه عادی و خوب گذشت کلاس دوم آرامشم ازم گرفته شد گیر یه دختر پر حرف افتاده بودم که کل جلسه ها رو غیبت کرده بود و خیلی هم تو نوشتن کند بود (فارسی داشتیم)و میگفت استرسیه و نمیتونه با استاد حرف بزنه جوابشو بده منم تا جایی که میتونستم بهش کمک کردم ولی عجیب تر این بود که سعی داشت که خیلی صمیمی بشه و فکر کنم نصف زندگیشو برام تعریف کرد بعد گفت بیا بعد کلاس با هم بریم تو یه مسیریم منم گفتم اوکی منو تو این گرما پیاده میکشوند اینور اونور گفت بیا بریم یچی بخوریم اینا من گفتم حالا بزار هفته ی بعد تو زمان درست و اینا و من قراره برم خونه بعد دید نمیشه گفت بیااا تا خونه ی من مسیر خونمو یاد بگیر تا یه جایی باهام بیا خونشم از خونه ی من خیلی دور بود پدرم درمیومد تا وسطاش زورم بهش نرسید هر چی میگفتم باوا کار دارم اینا باید برم خونه باز حرف خودشو میزد اخر تا یه جایی رفتم بعد گوشیمو اینور اونور کردم گفتم مهمون اومده خونمون
مادرم دست تنهاس تا ول کرد
بعد تازه میگفت من کلاس فلان چیز دارم به عنوان مهمان بیا کلاسم نزدیک خونه ی توعه!
من الان باید دو ساعت پیش خونه بودم و استراحت میکردم ساعت ۶ هم کلاس زبان دارم و کلی کار.
وای خیلی عجیب و غریب بودش نظر شما چیه؟