هیچ دلخوشی ندارم نه تفریح نه مسافرت نه جوونی کردن از همون بچگی همین بود خسته شدم واقعا
مامانم منو بد کلفت خونش اشتباه گرفته توقع داره همه کارای خونه رو من بکنم
آدمی که هر روز کار تکراری کنه بدون اینکه تفریح وسرگرمی داشته باشه کم کم نابود میشه روح وروانش از بین میره از زندگی متنفرم میشه
میدونم میگید برو سرکار آره سرکار رفتن خیلی خوبه عالیه ولی من شرایطشو ندارم گفتنی هم نیست وگرنه خودم میدونم بهترین راه کار کردنه قابل توضیح نیست علتم
واقعا دیگه متنفرم از زندگی ۲۳ سالمه فقط بدبختی دیدم از همه اونا بدتر مامانم قشنگ داره ازم سو استفاده میکنه همه چیزو انداخته گردن من تازه غرم میزنه
دانشگاهم رفتم هیچی عوض نشد لطفا رشتمو نپرسید
اگه فکر میکنید ناله میکنم یا دارم جلب ترحم میکنم خواهشا نظر ندید