میخواهم ندانم! ملتفت نباشم! نفهمم!
که نمیدانی چه آرامش عمیق و عزیزی در نفهمیدن است! که نمیدانی چه لذتی دارد به هیچ چیز فکر نکنی و نگران هیچ اتفاق و احتمالِ در آستانهی وقوعی نباشی! که نمیدانی چه لذتی دارد خودت را رها کنی و به جریان زندگی بسپاری؛ درست مثل تکه چوبی وسط اقیانوس! مثل برگی رها شده از شاخه، مثل پرندهای ایستاده لبهی پرتگاه...
خوشبین باش! عمیق نشو و ببین که چقدر آرامی! چقدر زندگی زیباست و چقدر وقتی که سخت نمیگیری و کمتر فکر میکنی، حال و روزِ بهتری داری!