خسته ام خیلی زیاد دلیلش هم نمیدونم هیچ دلخوشی نیست هرروز به زور خودمو میبرم سرکار هیچ کس منو اونجور که دلم میخواد دوست نداره
کاش یه پرستار داشتم که به فکرم بود کاش پولم داشتم مثلا میرفتم خرید لباس خرید خوراکی هرچی دلم میخواست میخریدم چقدر دلم میخواست شوهرم یه مرد واقعی که مراقبمه باشه ولی من باید با این تن خسته مراقب اونم باشم چقدر به خدا رو زدم زار زدم ولی نداد که نداد خداروشکر که بیشتر عمرم سپری شد و کمترش مونده کاش زودتر بمیرم