ای حاضرِ غایب از نظر! جان به لب آمد از سفر
چند کشم ز هجرِ تو، آتشِ آهِ بیاثر؟
کوچه به کوچه گشتهام، نامِ تو را سرشتهام
با گلِ اشکِ دیدهام، بر درِ این سیاهْسفر
شهر پُر از غریوِ درد، سینه ستوه و آهِ سرد
کی ز رهت طلوع کنی، ای همهی نسیم و فر؟
بیتو به تارِ تارِ جان، چنگِ ملال میزند
گردِ یتیمیِ زمان، بر سرِ کوی و بام و در
پایِ پیاده در غمت، سر به بیابانِ بلا
تا که مگر به گوشِ دل، از تو رسد همین خبر:
«آمدهام، رسیدهام...» — خیمهی سبزِ مهربان!
تا که به پا شود دوباره، بزمِ حضور و دادگر