پارت 102
هر چند دقیقه یکبار بیدار میشدم و حواسم بود که خدا نکرده پارسا خفه نشه
بعد شیر خوردنش دوباره خوابیدیم
فردا صبح با صدای گریه پارسا دوباره بیدار شدیم داشتم دییونه میشدم
پا شدم و سینمو گذاشتم تو دهنش
چقد این بچه شکمو بود
سپهرم با سر و صداهای ما بیدار شده بود و مارو نگاه میکرد ذل زده بود بهمون که گفتم : چیه / رو به پارسا گفت : بخور بابایی بجای منم بخور / پرویی نثارش کردم و رومو ازش گرفتم کاش ذره ای خجالت و حیا داشت
در اتاق باز شد که با تعجب نگاه در کردم مادر سپهر گفت : سپهر مادر سرکار نمیری؟ / سپهر همان طور تیشرتش رو میپوشید گفت : شیفت شبم مادر / مادرش با غیظ نگاهی به من انداخت و از اتاق رفت بیرون
از خجالت مردم
آخه چرا بی اجازه میاین تو اتاق
وضعیت تیشرت و خوابیدنمو که نگم چقد افتضاح بود
سپهر از اتاق رفت بیرون منم بعد شیر خوردن پارسا
پا شدم سر و وضعمو مرتب کردم و رفتم تو هال
صبحانه خوردیم و برای ناهار مادر سپهر غذا درست کرده بود حالم بهتر شده بود و خودم میتونستم کارامو انجام بدم
عصر به کمک مادر سپهر پارسا رو حموم کردیم و ديگه شب سپهر رفت برسونتش خونشون و خودشم رفت سرکار
کلی ازش من و سپهر تشکر کردیم
حقیقتا اگه نمیومد خیلی از کارا رو نمیتونستم انجام بدم