بعضی شبها بیدلیل دلم برای کسی تنگ میشود که سالهاست ندیدهام؛
نه، منظورم آدم خاصی نیست... خودِ قدیمیِ من است.
همان دختری که با یک مداد رنگی، برای خودش آینده میکشید و فکر میکرد بزرگشدن یعنی رسیدن به تمام چیزهایی که دوستشان دارد.
حالا مدادها گوشهی کشو ماندهاند و من، میان اینهمه فکر و امتحان و «باید» و «نباید»، گاهی یادم میرود آن دختر چه آرزوهایی داشت.
شاید بزرگشدن همین باشد؛
اینکه آنقدر دنبال فردایی بدوی که یک روز برگردی و ببینی، خودت را جایی بین دیروز و امروز جا گذاشتهای.
تو رفتی و هنوز این دل، به یادت مبتلاست
جهان بیتو همان دنیاست، ولی دیگر کجاست؟