همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
جلسه های متعدد خاستگاری و یه سفر کوتاه خانوادگی و مهمونی و...
از ایران جان، چیزی که خیلی متعجبم میکنه تاریخ دانش این سرزمینه.... دانشمندایی مثل ابن سیناابوریحان بیرونی.... عبید جوزجانی که شاگرد ابن سینا هست زندگی نامه ای از ابوعلی سینا روایت میکنه خلاصش اینه ابن سینا قبل از ده سالگی علم آموختن و شروع میکنه تا ده سالگی زبان زد شهر میشه به طوری که به عنوان یکی از عالمان شهر شناخته میشه و تو شونزده سالگی بیشتر علوم روزگار خودشو بلد بوده مثل منطق، فقه، فلسفه، ریاضیات و طب همون سن هم یه کتاب مینویسه به اسم قانون که نه تنها اون زمان برای اموزش پزشکی درجه اول دانشگاهای اسیایی و اروپایی بوده (دقیقا همون موقع ای که تو فرانسه جمله حواست باشه خیس نشی متداول بود😉😂) بلکه الانم بخشی از کتابش تدریس میشه... واقعا چطوری ادم میتونه تو شونزده سالگی به این درجه از دانش برسههه؟؟ البته خود ابوعلی سینا تو فلسفش به این سوال جواب داده و یه جاهایی به عقل بالمستفاد هم اشاره میکنه انگاری الهام میشده معلومات بهش البته تو این سن کم و این همه دانش داشتن بعید هم نیست... راستش اصلا آدم مذهبی ای نیستم منتها این دانشمندا ایرانی در دوران بعد از اسلام ایران خیلی نظرمو به اسلام جلب کردن یه دوره از زندگی که صرفا بر حسب وظیفه (مجبوری🫠) زندگی نامه چند تاییشون رو خوندم (نمونش همین ابن سینا) به این نتیجه رسیدم حتما یه حقانیت بالاتر از جسم ماده وجود داره،، اصلا موافق انفعال و دنباله رو بودن نیستم اما یکی از نشونه هاش(نشونه وجود یه بینهایت برتر) همین دانشمندای اسلامی تاریخمونن که با علم همه چیز تمومشون پا تو مسیر این معنویت گذاشتن..
باز باران با ترانه با گوهر های فراوان. می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا