پارت 101
سپهر بعد چند دقیقه اومد داخل و درو بست
دست برد تیشرتش رو در آورد و کنار ما دراز کشید پارسا چقد در برابر سپهر کوچولو بود
یک چهارم هیکل سپهرم نبود
بهار : کمرت درد میگیره برو تخت بخواب / دوست دارم کنار بچم بخوابم / چشام خیلی خواب داشت و سریع خواب رفتم
نصف شب با صدای گریه پارسا مغزم داشت سوت میکشید دلم میخواست بزنم زیر گریه
سپهر : بهار؟ / بدون اینکه چشامو باز کنم نالیدم : هوم/ دلم نمیخواست بیدار شم : بهار عزیزم پارسا بیدار شده گریه میکنه شیر میخواد /نالیدم : سپهر من خوابمه توورخدا خودت یه کاریش کن / ببین چطور گریه میکنه دلت میاد شیرش ندی / خوابمههه/ دوباره چشام داشت خوابشون میرفت که احساس کردم سپهر دستشو کرد تو تیشرتم و سینمو گذاشت تو دهن پارسا
با تعجب چشامو باز کردم و گفتم : داری چیکار میکنی؟! / خب تو که شیرش نمیدی مجبورم خودم دست به کار شم / دستشو پس زدم و گفتم : لازم نکرده خودم میدم / خندید و با خنده نگاه ما میکرد
همون طور پارسا شیر میخورد چشامو بستم دوباره بخوابم