لعنت به گذشتم ( قبل همسرم دوماه با پسرعموش در ارتباط بودم ) همسرم چیزی نمیدونه، هروقت بهم میگه خیلی خوشحالم از اینکه تو همسر منی اینقدر پاکی و فلان بعدش من میشینم گریه میکنم با خودم میگم نمیدونه با اون در ارتباط بودم .
پسرعموش اولش گفته بود قصد ازدواج داره وقتی اجازه راب ج بهش ندادم و گفتم دختری نیستم دنبال این چیزا باشم و اگه دنبال همچین دختری هستی برو بهم گفت قصد ازدواج ندارع و گفت فقط دوست بمونیم که من قبول نکردم و کات کردم باهاش ( ی بار دیت رفته بودیم که تو اون دیت بوس و بغل داشتیم بعد همون روز میخواست راب.ط برقرار کنه بدون اینکه به من چیزی بگه که من محکم لباسمو گرفتم و اجازه ندادم ).
تازه ازدواج کردم و بابت این گذشته خیلی حالم بده ( البته توضیحش طولانیه ولی اون پسرعموش هیچوقت اون ماجرا رو پیش کسی نمیگه ) یعنی ترس اینو ندارم که بگه ، فقط عذاب وجدان دارم خودم ، توبه هم کردم و به همسرم وفادارم ولی حالم اصلا خوب نمیشه