ده سال پیش ازدواج کردم با یه روانی که البته اونموقع نمیدونستم بعدش هم که فهمیدم خواستم طلاق بگیرم تهدید و... منم ترسیدم موندم تا الان که دو تا بچه دارم..
تاره دانشگاهم تموم شده بود و ترم ۶ زبان هم بودم و ورزش ام رو هم میرفتم...گفت کارمند بانک ام ..آبدارچی و نظافتچی بود گفت مشروب نمیخورم و نماز میخونم تا خرخره میخورد من هر چی که دیدم برای اینکه غرور مزخرفش خورد نشه ندید گرفتم بعد اقای پر ادعا برگشته میگه من از اول گفتم آبدارچی ام و... افسردگی پشت افسردگی و اون درسش رو خوند کارشناسی رو گرفت گفتم میخوام ارشد بخونم خواهرش یادش داد ..باشه برو دولتی بخون در حالی که خودش و دخترش و شوهرم همه آزاد خوندن!! ..گفتم نامزد بمونیم تا من کار پیدا کنم گفت بیا داداشم برای همه کار پیدا کرده برات پیدا میکنه راست هم میگفت برای همه جز من .. الان میاد مدام تعریف میکنه زن فلانی مدیرِ زن فلانی سر پرستار زن فلانی رئیس بانک زن فلانی کلی برش داره یه زمانی زن فلانی رو با اسم کوچیکش هم صدا میزد ..خلاصه اینکه احساس شکست و سرخوردگی بدی دارم هم حس میکنم این شوهر مزخرف رو از دست دادم هم خودم از قافله عقب موندم ایکاش درس ام رو میخوندم حتی شده با قرض و قوله کاش انقدرررر آزمون شرکت میکردم تا بالاخره یه کار پیدا کنم من الانم بخوام کار پیدا کنم تا بیام به جایگاه درست و حسابی برسم تازه اونم با این شوهر که مدااااام سنگ جلو پام میندازه (از این میسوزم زنگ زده به نامزد جدید برادرزاده اش که کاری چیزی داشت برای ارتقا شغلی من آشنا دارم و زن فلان همکارم هست...) بدجوری میسوزم ...چرا پشت زنت نبودی چرا از این کارها برای زنت نکردی جای دوری نمیرفت