ببین من ب ننم ابنا معرفیش کردم بد اوکی بودن خیلی هم خوب بودن باهاش بد رفتن مسافرت ما امدیم خونه ما پنج روز من فک نمیکردم بیان چون شب قبلش زنگ زده بودم گفتن نمیایم فردا ساعت ۷صب امدن شکایت کردن رفتیم کلانتری و دادگاه من اونجا غهمیدم منو از بهزیستی گرفتن بد ۵روز رفتم بهزیستی ب حکم دادگاه تا دادگاه بعدی بعدشم امدم ک بخیر گذشت زندانیم کردن تو خونه بد دوماه فرار کردم ی هفته نبودم امدم یکم اوضاع بهتر شد دیگ طاقتم نیاورد گفتم یا میزارید من باهاش افد کنم یا خودمو ع پشت بوم میندازم خلاصه اون شبم بحث شد گفتن میدیمت بهزیستی منم از ترس اینکه نبنمش از پنجره اتاقم فرار کردم ۵ماه فرار کردیم بد ۵ماه امدیم همچی اوکی تا چند وقت پیش ک من تو مغازش نشسته بودم ننم اینا مارو دیدن دوباره شکایت کردن چون بابام منو امد بزنه دوست پسرم چ٫٫ا٫قو کشی کرد ولی کسی چیزیش نشد دوباره شکایت کردن و الان دوباره ما تو شکایتیم