پارت 100🤍
شب شده بود شامم که خورده بودیم
بخاطر بچه رو تخت نمیخوابیدم
رفتم تو اتاق و خواستم تشک به اون سنگینی رو روی زمین پهن کنم سپهر اومد کمکم و تشک و پتورو پهن کرد تو اتاق هم برای خودش بالشت گذاشت هم برای من
بهار : چرا رو زمین میخوابی برو روی تخت / کنار شما راحت ترم /
چیزی نگفتم و از اتاق رفتم بیرون اخلاق سپهر مهربون شده بود
ولی چه فایده ما که باید جدا میشدیم
ولی همین که مهربون شده بود خیلی خوشحالم میکرد چون ما از هم جدا شدیم باز یه نقطه مشترک داریم باهم به اسم پارسا.. که مجبوریم همو بخاطرش ببینیم
رفتم تو اتاق پارسا و اتاقو مرتب کردم و گفتم : ببخشید خانوم جون براتون اتاق پارسا رو مرتب کردم / سرشو تکون داد و رفت
دستش درد نکنه همین که اومد شام درست کرد خیلی بود برام
چون غذای بیرون دوست نداشتم بخورم پارسا دل درد میشد
ازش تشکر کردم و خودمم رفتم تو اتاق خودمون
سپهر هنوز تو هال نشسته بود و با لپ تاپش کار میکرد منم پارسا رو گذاشتم وسط خودمو و سپهر و خودمم شومیزمو با یه تیشرت عوض کردم که راحت به بچه شیر بدم
کنار پارسا دراز کشیدم
چقد خسته شده بودم بدنم واقعا درد میکرد