یه بار پسرعموی هفتساله ام اومده بود خونمون، گفت: «تو چقدر قشنگی، لپات قشنگه، میشه ازت نقاشی بکشم؟😂
گفتم مرسی عزیزم خودتم قشنگی بعد نشستیم با هم نقاشی کشیدیم؛ اون منو کشید، منم اونو. وسطاشم هی میگفت دوستت دارم و اینا. 😭😂
آخر مهمونی هم انقدر گریه کرد که نمیخواست بره. بغلش کردم، گفتم میام خونتون، تو هم بیا خونمون، بعدم یه عروسک بهش هدیه دادم. 🥹❤️
با خودم فکر کردم قدرت مخزنی این بچه از ۹۰ درصد پسرای بزرگتر بیشتره؛ هم تعریف میکنه، هم توجه میکنه، هم قرار دونفرهٔ نقاشی میذاره، آخرشم موقع خداحافظی گریه میکنه!
اصلاً من توی مهمونیها معمولاً میرم پیش بچهها. وقت گذروندن باهاشون رو دوست دارم؛ باهاشون بازی میکنم، به حرفاشون گوش میدم و سعی میکنم دنیای کوچیکشون رو جدی بگیرم. با بچهها خوش میگذره، انگار کافیه یکم بهشون توجه کنی تا با تمام قلب کوچیکشون دوستت داشته باشن🥹❤️