خدا نجاتم داد آن موقعی که همهچیز تاریک بود و راهها به بنبست میرسیدند، وقتی صدای دلم از خودم هم دورتر شده بود و فکر میکردم دیگر کسی مرا نمیبیند. همان لحظهای که نفس کشیدن سخت شده بود و امید مثل نخی نازک داشت پاره میشد، دستی نامرئی مرا نگه داشت. نه با معجزهای پر سر و صدا، بلکه با نوری آرام، با صبری بیانتها. فهمیدم هنوز قرار است بمانم، هنوز چیزی برای زیستن هست، و هنوز خدا مرا فراموش نکرده است.