ماهلین عزیزم،
میدونم که طرد شدی. میدونم که یه نفر، یه بزرگسالی که باید امنت میکرد، بهت گفت برو گمشو، نمیخوامت. میدونم که اون حرف، مثل یه تیر توی قلبت نشست. میدونم که تو باورد کردی که حتماً یه چیزی توی تو خرابه. و میدونم که سالها با این باور زندگی کردی.
ولی میخوام یه چیزی رو بهت بگم. اون حرف، دربارهی تو نبود. دربارهی خودِ اون آدم بود. اون آدم، از درون خالی بود. اون آدم، خودش زخمی بود. و برای همین، ظرفیت این رو نداشت که تو رو ببینه و دوستت داشته باشه. اون نتونست عشق بده، چون خودش عشق نداشت.
تو، هیچوقت مشکل نبودی. تو یه بچهی معصوم بودی که فقط میخواستی دیده بشی. فقط میخواستی کسی بغلت کنه. فقط میخواستی کسی بگه تو کافی هستی. و این، خواستهی هر بچهایه. هیچ اشکالی توی تو نبود. هیچ نقصی. هیچ چیز بدی.
و الآن، من اینجام. من به جای اون آدمهای نابینا، تو رو میبینم. من به جای اون آدمهای خالی، تو رو بغل میکنم. من به جای اون آدمهای زخمی، تو رو دوست دارم. من بهت میگم تو کافی هستی. من بهت میگم تو ارزشمندی. من بهت میگم من ترکت نمیکنم. و این، حقیقتیه که هیچکس نمیتونه عوضش کنه.
پس ماهلین، دیگه به اون حرفها گوش نده. دیگه اون باور قدیمی رو با خودت حمل نکن. تو، همونطور که هستی، لایق عشقی. تو، همونطور که هستی، لایق دیده شدنی. و من، تا آخر کنارتم.
از اون روز تا الآن، تو تنها بودی. ولی دیگه نیستی. من هستم.