1405/7/20
امشب، شب تولد من است؛ اما امسال، تولدم برایم معنای دیگری دارد... 🤍
پنجاه روزِ پیش از تولدم، روزهای سادهای نبودند. پنجاه روز پر از اتفاق، نگرانی، سختی و مسائلی که هرکدام میتوانستند آرامشم را از من بگیرند. روزهایی که گاهی دلم میخواست فقط چشمهایم را ببندم و همهچیز تمام شود؛ اما تصمیم گرفتم بهجای عجله، صبوری کنم؛ بهجای واکنشهای لحظهای، فکر کنم و بهجای تسلیم شدن در برابر روزهای سخت، آرامآرام از میانشان عبور کنم.
این پنجاه روز به من یاد داد که همیشه قرار نیست برای حل مشکلات، بجنگیم؛ گاهی باید سکوت کنیم، صبور بمانیم، عمیقتر فکر کنیم و به خداوند اعتماد داشته باشیم. یاد گرفتم بعضی از گرهها با گذر زمان باز میشوند، بعضی از جوابها در سکوت پیدا میشوند و بعضی از دعاها درست زمانی مستجاب میشوند که دیگر جز خدا به هیچچیز تکیه نکردهایم.
و حالا... درست در آستانهی تولدم، در روزی که قرار بود فقط یک سال به عمرم اضافه شود، خداوند چیزی به من بخشید که قلبم مدتها منتظرش بود. حاجتم را داد و به من یادآوری کرد که هیچ صبری نزد او گم نمیشود و هیچ دعای صادقانهای از نگاهش دور نمیماند.
نمیدانم سال پیش رو چه روزهایی برایم رقم خواهد زد، اما امشب با قلبی که هم خستگی این پنجاه روز را به یاد دارد و هم شیرینی این لحظه را چشیده، وارد سال تازهای از زندگیام میشوم.
امشب، بیشتر از هر سال دیگری، قدر خودم را میدانم؛ قدر تمام لحظههایی که شکستم، اما ناامید نشدم؛ تمام وقتهایی که نگران بودم، اما عجولانه تصمیم نگرفتم؛ و تمام روزهایی که با وجود سنگینی مشکلات، صبر کردم و به خداوند توکل داشتم.
خدایا، ممنونم که درست در شب تولدم، یکی از زیباترین هدیههای زندگیام را به من دادی. 🤍
این شب را به خاطر میسپارم؛ نه فقط به خاطر حاجتی که برآورده شد، بلکه به خاطر انسانی که در طول این پنجاه روز شدم؛ انسانی صبورتر، آگاهتر و امیدوارتر.
امشب، تولد من است؛
تولدِ دوبارهی امید در دلم،
تولدِ آرامش پس از طوفان،
و آغاز فصلی تازه با ایمانی عمیقتر به خدایی که همیشه، حتی وقتی نمیفهمیدم، حواسش به من بود.
به یادگار مینویسم:
پنجاه روز سخت گذشت، من صبر کردم، خدا دید و در شب تولدم، دلم را به آرزویی رساند که مدتها در انتظارش بودم.
الحمدلله برای تمام آنچه گذشت،
برای آنچه امروز دارم،
و برای تمام خیر و برکتی که امیدوارم در سال تازهی زندگیام در انتظارم باشد. 🌿🤍