یهو دلم می گیره ، خسته م از احساس نگرانی و ترس از اینده نمیدونم چیکار کنم کاش تموم میشد یا واسه همیشه بیخیال میشدم دیگه دل نمی بستم به اینکه ممکنه روز خوب بیاد
ترس از تنهایی خیلی اذیتم میکنه
چی میشد اگه ادما جای این همه هرزگی بهم تعهد داشتن ، مثلا جای دوست بودن بی تعهد همسر خوبی بودن؟ این همه هزینه میشه برای دوستی نصفش خرج رابطه تو چارچوب میشد این وضع نگرانی امثال من و تباهی ماها نبود
از من گرفتار تر زیاده افکارم اذیتم میکنه تا دارو رو قطع می کنم بدتر میشم تو تاپیکهای قبلیم گفتم یا وسواسه یا مشکل اخلاقی ، تو ذهنم قضاوت میکنم و اذیت میشم ترس از اینکه سرم بیاد دارم