من یبار شب نخوابیدم و دمنوش سنتلا خوردم و رفتم دنبال خونه پیدا کردن، جای روستا مانند و افق رو نگاه میکردم دود ازم میرفت سمت افق بعد آدما کارامو راه مینداختن یبار دگ هم توی کافه اینجوری شدم محیطش خیلی آروم بود و موسیقی خیلی آرامش بخش هی نگاه میکردم ب آسمون ولی باز دود میدیدم و شاعرانه آسمونو نگاه میکردم