من از لحظه ای که ی ادم میتونه گذشته وخاطراتشو مرور کنه ویادش بیاد من خاطره تلخ دارم از کتکایی ک از مامانم میخوردم یا از داداشم تا الان ک زندگیم تلخه
از ازدواج اجباریم...
از همه دردام بزرگتر ک قلبمو سنگین کرده معلولیت شدید خواهرزاده هامه (زخم کاریه این یکی ،افسردم کرده نابود میشم ازفکروخیال
کل روزای زندگیم با غم میگذره همیشه عذاب وجدان میگیرم اگه بخندم یا شاد باشم
تاحالا نشده ی روز کامل شاد باشم هیچوقت
همیشه شبا با گریه میخوابم
دوس دارم ی روز ،یه شب بخوابم دیگه بیدارنشم