پارت 99
آروم پا شدم و رفتم یه شومیز گشاد راحتی پوشیدم با شلوار راحتی
موهامو شونه کردم و بالا سرم جمع کردم
پارسا کوچولو بیدار شده بود و با اون چشمای خوشگلش نگام میکرد
داشتم فکر میکردم بعد جدایی من و سپهر چشمای پارسا همیشه من رو یاد سپهر میندازه و این خیلی برام عذاب بود
پارسا شروع کرد گریه کردن که بغلش کردم و گذاشتمش تو بغلم و بهش شیر دادم که در خونه باز شد سپهر با دوتا پاکت خوراکی اومد داخل پشت سرش مادرش ام اومد
سپهر در رو بست آروم سلام کردم که جوابمو داد بهار : ببخشید نمیتونم بلند شم / مادرش هیچی نگفت و رو مبل نشست سپهر وسایل رو گذاشت رو کابینت آشپزخونه و گفت : مادر جان ببخشید بهار هنوز که سر پا نشده تنهایی از پس بچه بر نمیومد مجبور شدیم شمارو بیاریم / مادرش : وای خداااا من برای بچه تو هرکاری میکنم پسرم خودم حمومش میکنم خودم تمیزش میکنم اصلا شیر مادر نیاز نیست شیر خشک براش بگیر / این میخواست منو از بچم جدا کنه سریع با ترس گفتم : نه پارسا به شیر خودم عادت کرده ممنون / مادرش اهمیتی نداد و پا شد رفت سمت آشپزخونه
این اینجا اومده بود زهر خودشو بریزه میدونم
نگران نگاه سپهر کردم که اونم رفت تو آشپزخونه کنار مامانش کمک
با کمک سپهر غذا درست کردن و خوردیم خیلی گشنم شده بود اما بخاطر پارسا هر غذایی نمیتونستم بخورم چون دل درد میشد
لقمه هامو پشت سر هم تند تند قورت میدادم
سپهرم گرسنش شده بود
بعد ناهار پارسا هی گریه میکرد
سینمو نمیگرفت و گریه میکرد داشتم کلافه میشدم
متوجه شدم دست شویی کرده
دست به کار شدم و شستم و تمیزش کردم مادر سپهرم کمکم کرد
پارسا آروم شد و شیر خورد و خوابید