حکایت دکتر و اعتماد به خدا
دکتری به بیماران مختلف نسخههای متفاوتی میدهد؛ به یکی میگوید آب هم نخور، به دیگری سوپ بینمک تجویز میکند و به یکی دیگر میگوید چلوکباب بخور!
هیچکدام از بیماران اعتراض نمیکنند که چرا دکتر برای دیگری غذای بهتری تجویز کرده است؛ چون باور دارند دکتر بر اساس شرایط و بیماری هر شخص تصمیم گرفته است.
اما وقتی نوبت به زندگی خودمان میرسد، گاهی میپرسیم:
«چرا خدا به دیگری نعمت بیشتری داده؟ چرا زندگی من سختتر است؟ چرا سهم من اینگونه شده؟»
پیام حکایت این است: اگر به تشخیص یک پزشک اعتماد میکنیم، با اینکه از تمام دلایل نسخهاش خبر نداریم، چرا در برابر حکمت خدا که همهچیز را نمیدانیم، اینقدر زود دچار تردید میشویم؟ و به عبارتی به خدا اینقدر بی اعتماد هستیم