یه فامیل داریم منو خیلی دوست داره اسمش رضا هست یه پسر داره ب اسم محمد.. ک دکتر دامپزشک هست پسر بدی نیست البته از نظر قیافه.. شخصیت خوبی داره اوکیه بدیش اینه ک وسواسیه..
خلاصه ی شب اومدن خونوادگی خونمون من زرشک پلو درست کرده بودم مامانم ماهی شکم. پر تا پسره مرغو گذاشت دهنش گفت واای چه مرغ خوش ادویه ای همه چیش ب اندازس مامانم گفت نوش جان اهو درست کرده(اسم من) 😂😂😂خلاصه بعد شام چایی دادیم بعد دیدم منو صدا کرد گفت امتحاناتون تموم شده؟ منم جوابشو دادم بعد شروع کرد ب تعریف کردن خاطرات خودش بعد ی خاطره قدیمی گفت مثلا خنده دار بودو خودش میخندید(اصلا خنده دار نبود) 😂😂من مثلا داشتم با سیاست رفتار میکردم😭🤣بعد باباش ک گفتم منو دوست داره هی نگامون میکرد خلاصه موقه رفتن باباش بغلم کرد اروم تو گوشم گفت ایشالا عروسیت بیام.. ازون قضیه دوسه ماهی میگذره تااینکه دو هفته پیش باباش شام اومد پشموون بعد خیلی قربون صدقمم میره گفت خبببب اهوی مننننن بعد نگام کرد گفت هر وقت پیام میدی زنگ میزنی محمد نیگه اهوی من پیام داده بعد خندید منم لبخند زدم
دیردز رفتیم مراسم باهم سلام علیک کردیم بعد کلی بغلم کردم شونمو گرفت گفت اهوی منن دختر منننننننن... مامانشم اومد سلام علیک کرد باهام
امکان داره ی چیزایی تو سرش باشه؟
بوس به دستت ک جواب میدی🤍😘