تازه از اینستاگرام یه جفت کفش خریده بودم. با همون کفشهای نو رفتم مسجد، اما بعد از نماز که اومدم بیرون، دیدم کفشام نیست! تمام حیاط مسجد و تکتک جاکفشیها رو زیر و رو کردم، اما دریغ از یه لنگه کفش.
رفتم پیش دفتردار مسجد و گفتم: «کفشهای من گم شده دوربین داره بتونی چک کنی. دوربین خاموش بود . بنده خدا یه جفت دمپایی مردونهی خیلی بزرگ بهم داد و گفت: «حالا فعلاً اینا رو بپوش.» با اون تیپ وحشتناک و دمپاییهای بزرگ دوباره همهجا رو گشتم، اما فایدهای نداشت.
آخر سر تصمیم گرفتم بیخیال دمپاییها بشم و پابرهنه برگردم خونه. مسیر تا ایستگاه اتوبوس رو بدون کفش پیاده رفتم و حدود ۲۰ دقیقه هم تو اتوبوس بودم تا رسیدم. تو کل مسیر و حتی وقتی رسیدم خونه، همش ذهنم درگیر بود که آخه کفشام چی شد و چرا این اتفاق افتاد؟
تا اینکه نزدیکای مغرب یهو به دلم افتاد پاشم دوباره برم همون مسجد و بگردم. وقتی رسیدم، از خادم پرسیدم: «شما یه جفت کفش ندیدین اینجا اضافه مونده باشه؟» رفت لای یه سری خرتوپرت رو گشت، کفشامو آورد بیرون و گفت: «ایناست؟» گفتم: «بله!» در کمال خونسردی گفت: «چون توی کیسه نذاشته بودی، برات جمعشون کردم!»
یعنی اون لحظه فقط محو نبوغ و عقل بینظیر اون آقای خادم شده بودم! آخه با چه فکری این مدلی میخواستی از کفشهای من مراقبت کنی