باهام تا الان بی احترامی کردن و تو فامیلا خیلی بهم تهمت زدن آخرش دعوا شد پدر شوهرم دخترمو از بغلم گرفت گفت گم شو خونه بابات، و منم جدا شدم اومدم طبقه پایین کلا باهاشون قطع ارتباط کردم سه ماهی میشه ،تازه عمویه همسرم اومدن اینجا بعدش دخترم هم دوید رفت تو راه رو پدرشوهرم بغلش کرد گفت چقدر دلتنگت بودم و اینا منم زود اومدم تو،دخترمو با خودشون برد بالا
رفتم رو پله ها به مادر شوهرم گفتم دخترمو بده پوشکش روعوض کنم میگه نه نه بزار اینجا باشه😐منم گفتم میارم باز این چه کاریه نمیدی دختره منه،داد دست پسر عمویه همسرم آورد پدر شوهرم از بالا داد میزنه نزار ببره 😐چه کاریه بعدشم مادرشوهرم میتونست بگه میبره پوشکشو عوض کنه الکی هیچی نمیگه میگه نمیدونم نمیدونم برد😐خلاصه بنظرتون چرا مادرشوهرم اینجوری میکنه با اینکه میتونست به همسرش بگه برد پوشکشو عوض کنه؟!
بعدش دیگ خجالت کشیدم دخترمو ببرم بالا. الان نشسته قشنگ پشت سرم پیش بقیه حرف گفته