دلمردهام،
مثلِ چراغی که در طوفان خاموش شده باشد.
انگار تمامِ جهان روی شانههایم آوار شده
و هیچکس، هیچکجا، صدایِ خرد شدنِ استخوانهایم را نمیشنود.
این، حال خرابی نیست،
یک سقوطِ آزاد است؛
بیپایان، تاریک، و بیرحم.
بدونِ تو،
حتی نفس کشیدن هم یک عذابِ مکرر است.
کاش این شبِ لعنتی تمام شود...
یا من،
از این همه بیکسی.