بهم گفت عرضه جمع کردن زندگیو نداری
یه ساعت بعدش که آبا از آسیاب افتاد بهش گفتم ناراحت شدم از حرفش
گفت خب به کسی که نمیتونه فلان و فلان و فلان کنه چی میگن
منم دیگه باهاش حرف نزدم
چی کار کنم...
قضیه سر این بود که خانوادم اینا یه چیزی میخواستن، من و هنسرم یه چیز دیگه و آخر سر اونا حرفشونو به کرسی نشوندن با همه تلاشای من
براش توضیح دادم ولی هیچی به هیچی
الانم خونه مامان بابامیم، بهم میگن چرا یکیتون این اتاق نشسته یکیتون اون اتاق 😐