ما خونوادگی اومدیم یه شهری مسافرت
یه رستوران مجلل و شیک داره که فضاش هم قشنگه برای عکس گرفتن و اینا
من شاغلم ولی درآمدم کمه با اینحال گفتم بذار خونواده رو به اون رستوران دعوت کنم و بریم یه خاطره خوب کنار هم بسازیم
خواهرم توی این شهر دانشجوعه و گفت قبلا اون رستوران با دوستاش رفته. باهاش مشورت کردم که میخوام امروز بریم اون رستوران مامان و بابا رو هم ببریم گفتم قیمتاش چجوریه مثلا اگه حجم پرس هاش زیاد باشه دوتا غذا سفارش بدیم واسه چهارتاییمون
بعد خواهرم شروع کرد سرم داد زدن و فحش های رکیک داد بهم که چرا مثل فقیرها رفتار میکنین همه جا آبرو بر هستین و خاک تو سرت و فلان
منم قلبم شکست و تا اخر روز تو خودم بودم و گفتم کاش نمیومدیم اینجا من اومدم حال و هوام عوض شه ولی اون با بددهنی هاش گند میزنه به همه چی بعد بابام اینو شنید و اومد گفت چرا اعصاب دخترم رو بهم میریزی اون درس میخونه. خواهرم هم بهش گفت خودبه خود شروع کرده بمن فحش دادن نمیدونم چرا اینجوری میکنه
قضیه رو جوری نشون داد که انگار خودش کلا بی تقصیره
و بابام هم برگشت چندتا فوش بد که تاحالا نشنیده بودم ازش بهم داد...
و منی که میخواستم با پول خودم خونوادمو خوشحال کنم
الان حس تنهایی شدیدی دارم چقد دنیای مزخرفیه کاش نبودم کلا ....