یه روزایی دلم نمیخواد باشم. دلمم نمیخواد بمیرم چون اینجوری نزدیکانم که بسیار آدمای حساسی هستن اذیت میشن. خودمم دلم براشون تنگ میشه اگه هرگز نبینمشون.
یه وقتایی آرزو میکنم کاش یه درخت سیب بودم تو حیاط خونمون. هم بقیه از بودنم لذت میبردن هم من از دیدنشون. خبری هم از غصه ها و دلخوریها و دلشکستن ها و... نداشتم.
درخت سیبی که دم عید شکوفه هاش عین عروس قشنگش بکنن. سیبای سبز و ترش و شیرین داشته باشه. سایه ی خنک بده.
اصلا نمیدونم تو گرما و خشکی شهر ما نهال سیب رشد میکنه؟؟ یادم نمیاد تو حیاط کسی دیده باشم.
حیف