من شرکتی ک بابام توش کار میکنه ،حدودا ۲ ماهه خورده ب ورشکستگی،خلاصه ۲ ماههه باباام حقوق نگرفته،طلاهامونو نم نم می فروختیم تا خرجشون دراد،ی جایی بابام ی ۱۵ ملیون پول لازم داشت،زنگ زد باجناقش تا پول قرض بده بهش،خلاصه این پولو داد،مام دستمون تنگ بود،اون ۱۵ تومان دادیم ی جای دیگه،بابام ب باجناق گفته بوو، فعلا دستم تنگه ،در اولین فرصت میدم بهت
حدود ۲ هفته پیش
اونم گفته باشه
حالا چن روز پیش باجناق بابام رفته سراغ پدربزرگ مادریم ،و بهش گفته فلانی پولمو نداده و ..
پدربزرگمم ۱۵ تومنو داده بهش و گفته بدهی صاف بشه
مادربزرگم ب مامانم گفته شما هر وقت پول اومد دستتون بدید بهم
جالب اینجاست اون باجناق ب بابام چیزی نگفته،وگرنه بابام جورش میکرد
لازم نبود ب پدربزرگم بگه
کلا رودرواسی داره باهاشون
از سرشب ک مامانم بهش گفته
تو خودشه و ناراحت،انگار شکسته(:
بد دردیه بی پولی....