بچه ها رفتیم شهر دیگه جلسه
اتفاقی فرمانده یکی از یگان های حفاظتی ام بود و آخر جلسه که جمع خودمونی شد از خاطرات دی ماه گفت که باردار شده
گفت همه اماده باش بودند وشوهرامون خونه نمیامدن
شوهرم منو بر خونه بابام ، روز هشتم بی پولی فشار آورد
روم نمیشد به مامان وبابام بگم پول بده نوار بگیرم
تلفن هاشونم در دسترس نبود
میگه 11 شب به داداشم گفتم بیا منو ببر مقر شوهرمو کار دارم