من داشتم به مدت شناخت قبل ازدواج فکر میکردم
از خودم گذشته و دخترم هم کودکه و امیدوارم قبل از ۱۸ و ۲۰ با هیچ پسری حتی جاست فرند هم نشه😅
ولی خبببب
من از مدت دوستی یا شناخت طولانی میترسیدم
یکیش از یه داستان قدیمی بود
یه خانمی از همشهری های ما تقریبا ۵۰ سال پیش یا بیشتر خودکشی میکنه؛ باردار بوده پدر بچه هم عقدش نمیکرده این ماجرا در سال ۵۴و۵۵ یه رسوایی بزرگ بوده
همیشه اون خانم که فقط ازش یه عکس دیده بودم برام نماد حماقت بود
سالها بعد هم باشگاهیم بعد از ۴و۵ سال دوستی با یه پسر خیلی راحت ترک شد
توی اقوام هم دیده بودم
توی دانشگاه هم دیدم رابطه ای که میگفتن ترم دو شروع شده و ترم هشت پسره رفت شهرشون و جواب تلفن دختره رو نداد
زیاد بود از این موردها و من میترسیدم از ترک شدن
اولین باری که خودم با یه پسر آشنا شدم همه اون دخترهای آسیب دیده جلوی چشمم بودن
من موقع سلام و احوالپرسی مشکلی نداشتم با مردها دست بدم ولی اجازه نمیدادم اون پسر دست هام رو بگیره چون فکر میکردم این میشه شروعی برای چیزهای دیگه
همون اوایل گفتم بیا خونمون خانواده من رو ببین
بعد گفتیم بیا خواستگاریم
ازدواج کردیم و جدا شدیم
فاصله آشنایی و دوستی و خواستگاری و ازدواج و جدایی ما از دوران دوستی بقیه کوتاه تر بود😅
من هنوز وقتی کسی میگه شخصیت فلانی رو وصف کن وصف دقیقی ازش ندارم
گذشت تا با همسر فعلیم آشنا شدم
دیگه میدونستم نباید عجول باشم و باید بشناسمش ولی از طرفی هم فکر میکردم هر مردی ممکنه به یه زن مطلقه به چشم یه اسباب بازی نگاه کنه
پس بازم مثل دفعه قبل آشنایی و خواستگاری رو خیلی سریع چیدم
خانواده اش رو که اصلاً نشناختم
خودش هم بد نیست اما چیزهایی بود که نفهمیده بودم
نمیدونم چی شد که هم اون هایی که به رابطه زمان دادن باختن هم منی که زمان ندادم باختم