یعنی داستان تعریف کنیم برات؟
یه بار دوتا دانش آموز رو آوردن دفتر مدیر، دعوا کرده بودن سر اینکه اونی که متاهل بود میگفت این با نامزدم دوسته و برا همین تو مراحل طلاقم،اون یکب ام میگفت خودش قبلا بهم گفته شوهرمو امتحان کن منم امتحانش کردم و پا داد، بعد اون کاریش نداشتم ولی خودش مدام پیگیره و من باهاش رفیق نیستم اما خود پسره هی تو اینستا دنبالم میکنه، و اون متاهله میگفت دروغ میگه باهاشه هنوز تیک و تاک میزنه،اون یکی جیغ زد که وای زنگ. بزنید بابام بیاد تو رو خدا، مدیرم عصبی بود داد میزد میگفت خجالت بکشید
من و اون یکی همکارمم چای به دست تو دفتر خشکمون زده بوده هی اونا رو نگاه میکردیم هی هم دیگه رو نگاه میکردیم😦