2777
2789
عنوان

درد قلب

71 بازدید | 1 پست

امشب قلبم درد گرفت تیرررر میکشید خیلی اذیت کننده بود

بعد زنگ زدم شوهرم که بهش بگم اخه خیلی ترسیده بودم

گفت هیچیت نیست بگیر بخواب

منم اصرار کردم ک حالم بده یه چی بگو بخورم خوب شم و میترسم شاید بهتره برم بیمارستان

گفت میگم هیچیت نیس هر غلطی میخوای بکنی بکن

:))))))

نمی ببخشمش تا اخر عمرم یادم می مونه اینو

فکر میکنم توی این دنیا، فقط نسبت به درد و حالِ زنش اینهمه بیتفاوته...

اون روزی که زنش شدم، دلم خوش بود که دکتره؛ با خودم میگفتم هر وقت دردی داشته باشم، هر مشکلی پیش بیاد، حداقل کسی رو دارم که بفهمه، کمکم کنه، کنارم باشه...
ولی چه خیال خامی بود.

انگار نه گوش برای شنیدن حرفهام داره، نه حوصله ای برای حالِ من. هر بار که باهاش حرف میزنم، طوری رفتار میکنه انگار مزاحمش شدم، انگار چند دقیقه شنیدن دردهای من، زیادیه برای وقت باارزشش.مدام عجله داره بره...


این درد لعنتی هم که خوب نمیشه... هی تیر میکشه،

دردِ جسمم یه طرف، این بیتفاوتیِ آدمی که فکر میکردم امنترین آدمِ دنیاست، یه طرف...

گاهی آدم بیشتر از خودِ درد، از این میشکنه که کسی که باید پناهش باشه، حتی درد کشیدنش رو نمیبینه.

چند ماه پیش کلیه هام درد میکرد انقد بی تفاوت بود انقد هی میگفت هیچیت نیس انقد تنهام گذاشت و اخرش داد و دعوا راه انداخت تهش معلوم شد سنگ کلیه داشتم تنهایی بدون دارو و مسکن


از این می سوزم که شغلشه، کارشه؛ برای غریبه و آشنا وقت میذاره، دردشون رو میشنوه، درمانشون میکنه، نگرانشون میشه...

ولی من؟
منی که زنشم


خیلی تنهام...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دختر_آرووم  |  8 ساعت پیش
توسط   بودلی  |  5 ساعت پیش