فکر میکنم توی این دنیا، فقط نسبت به درد و حالِ زنش اینهمه بیتفاوته...
اون روزی که زنش شدم، دلم خوش بود که دکتره؛ با خودم میگفتم هر وقت دردی داشته باشم، هر مشکلی پیش بیاد، حداقل کسی رو دارم که بفهمه، کمکم کنه، کنارم باشه...
ولی چه خیال خامی بود.
انگار نه گوش برای شنیدن حرفهام داره، نه حوصله ای برای حالِ من. هر بار که باهاش حرف میزنم، طوری رفتار میکنه انگار مزاحمش شدم، انگار چند دقیقه شنیدن دردهای من، زیادیه برای وقت باارزشش.مدام عجله داره بره...
این درد لعنتی هم که خوب نمیشه... هی تیر میکشه،
دردِ جسمم یه طرف، این بیتفاوتیِ آدمی که فکر میکردم امنترین آدمِ دنیاست، یه طرف...
گاهی آدم بیشتر از خودِ درد، از این میشکنه که کسی که باید پناهش باشه، حتی درد کشیدنش رو نمیبینه.
چند ماه پیش کلیه هام درد میکرد انقد بی تفاوت بود انقد هی میگفت هیچیت نیس انقد تنهام گذاشت و اخرش داد و دعوا راه انداخت تهش معلوم شد سنگ کلیه داشتم تنهایی بدون دارو و مسکن
از این می سوزم که شغلشه، کارشه؛ برای غریبه و آشنا وقت میذاره، دردشون رو میشنوه، درمانشون میکنه، نگرانشون میشه...
ولی من؟
منی که زنشم
خیلی تنهام...