تاحالا هیچکس عین خودمون ندیده بودممم
وقتی میخواستیم باهم خدافظی کنیم هربار میخواست بره دلم شور میزد نکنه براش اتفاقی بیوفته نکنه از خیابون رد میشه ماشین بهش بزنه نکنه رعایت نکنه مثل باباش قند بگیره نکنه یوقت ناهار نخوره
یبار یادمه دیر از پادگان اومده بود انقدر گریه کرده بودم وقتی رسید منو دید خودشم گریش گرفت
یروزی فکر نمیکردم بدون اونبتونم نفس بکشم
کلا فراموش شدشه بود از خاطراتم اصلا مرورشش نمیکردم....
ولی دیشب همچی برام مرور شد کل دیشب داشتم تو توالت گریه میکردم
ببخشید این همه تایپکردمخیلی دلمپر بود....