۶ سال پیش حضرت رقیه اومده بود تو خوابم و با تمام جزئیات بهم گفت قراره بابامو ازم بگیره و ببره پیش خدا🫠
گفت تو همین ۲.۳ روزه باباتو ازت میگیرم چون من رفتم خونه های دیگه و باباهاشونو ازشون گرفتم
منتشون کردم و قبول کرد که این کارو نکنه🫠
و دقیقا چن روز بعدش بابام تصادف کرد و ماشینش جمع شده بود کل مردم اونجا میگفتن ما واسمون تعجب اوره که آدم ازش زنده و سالم در اومده:))
دعا کردم بابام دیگه هیچوقت ماشین نخرهه هرکاری کردم تا ماشین شو بفروشه و فروخت و چنن سال بدون ماشینی موند هر چند پیاده هم کلیی خطرات هست
و تازه ماشین خریده:))
میگم استرس گرفتم راستش:///
من داستان حضرت رقیه رو خوندم و دیدم تو بدترین حالت زندگیش راجب پدرس امام حسین بوده بچه ها🫠🫠
سر پدر بریدشو دیده:)))))))))))))))))))))
بمیرم واسه دلش من🙂
نمیدونم باید چیکار کنم تا این استرس کم بشهههه