بچه ها لطفا بگید من چه کاری میتونم بکنم:
من یه دختر سر به زیرم که گاه شیطنت میکنم،در حد حرف البته.
من متاسفانه با یکی رفاقت کردم که کاش نمیکردم
یعنی یه کارایی کرده که الان افتاده تقصیر من،اینم بدونید که با این شخص(دوست نگم بهتره) سه هفته ای میشه که قطع رابطه کرده بودم
اقا ناگفته نمونه ما شبا میرفتیم تجمع،من برای خود تجمع،اون برای اینکه بیاد پسرارو دید بزنه و بخواد بهشون شماره بده(بعضی مواقع چادر سر میکنه بعضی مواقع نه،که از این مدل ادما خیلی بدم میاد)
سر همین چیز باهاش قطع رابطه کردم،گفتم تا هر وقت میری مستقیم و رو در رو با یه نامحرم خیلی راحت صحبت میکنی پیش من نیا(بلاخره ادم و از دور و وریاش میشناسن،بقیه میبینن اونو، میگن اینم دوستشه حتما مثل خودشه)
تا رفتیم مدرسه(سال اخریم) و پریروز اومد عکساشو با اون پسر به بعضی از بچه های کلاس نشون داد،من اون موقع فهمیدم اینا شیرینی خوردن و اینا،هی با خودم میگفتم این بی عقل چرا اومد گفت به بچه ها ،الان یکی بره بگه به دفتر که اخراجش میکنن
دیروز اون شخص اومد پیش همه بچه ها گفت فکر کردی ادم خوبی هستی؟
جانماز آب میکشی،میدونی من دهنم و باز کنم آبروت تو کل کلاس رفته
اصلا من هرکاری میکنم به تو ربطی نداره.
منم گفتم، منم دهنمو باز کنم آبروت تو کل کلاس گرفته
صبحش به یکی از بچه های کلاسمون گفتم چی داری میخونی
گفت فضولی؟
شاید من نخوام بهت بگم
یعنی پشت سر من پیش همه حرف زده بود
کل کلاس ازم بدشون میاد
بعدشم دیدم همه دارن نگام میکنن رفتم به مامانم زنگ بزنم
با گریه
تو راه پاهام شل شد افتادم زمین
اونو گفتن بیاد دفتر
ولی بعدش گفتن برید بیرون صحبت کنید
صحبت کردم گفت بچه ها از کجا میدونن من نامزد کردم
تو گفتی
گفتم من همین دیروز که عکساتو نشون دادی به بچه ها فهمیدم
از کجا بیام بگم اخه،بعدشم دید داره ضایع میشه داشت تقصیرارو مینداخت گردن بچه های کلاس،که با تو مشکل دارن،البته من باور نکردم چون معلوم بود همه این حرفا الکیه
رفتم خونه حالم خیلی بد بود
مامانم زنگ زد مامانش
هر چی از دهنش درمیومد بهش گفت
اخر سرم میدونید چیا گفتن؟
گفتن دختر خودت بدتره خبر نداری
شب شد رفتیم تجمع
اون شخص یه جایی رو به مامانم نشون داد گفت: همینجا دخترت گفت برو این پسره رو برام جور کن!!!!
باورتون میشه؟
مامانمم ری..د بهش
گفت انقد حسودیه دختر منو نکن
تو سر خواستگارای مهدیه حسودیت میشد،انقد که بچه و کوته فکری
منم صبحش که مامانم زنگ زده بود درباره دوست پسراش گفتم
نگفتم فعلا که رفته بوده به یه کسیم شماره بده
یادم رفت
خلاصه اونا میگفتن به شما ربطی نداره زندگیه من
ماهم گفتیم معلومه که به ما ربطی نداره
ما فقط میگیم تو حق نداری جلوی بچه ها،جلوی ۳۰ نفر دانش اموز همچین غلطی کنی
امروزم دیدم از گروه کلاسیه روبیکا حذفم کرده
مامانمم همون صبحش به مامانش تلفنی گفت دختر من چه تو بیرون چه توی تلویزیون پسر خوشگل و خوشتیپ ببینه،مخصوصا نظامی،میگه چی میشه تو آینده شوهر منم این شکلی باشه
کاش بعضی مواقع عینکم و میزدم تا بهتر ببینمشون،فکر نکن چیزیو از من مخفی میکنه،دخترم روش نمیشه تو چشای کسی نگاه کنه و صحبت کنه،اون دختر خودته