میگم از پسر همسایمون خوشم میومد ینی از بچگی تقریبا بعد اونم یجوری نگاه میکرد انگار ازم خوشش میاد بعد اینا ینی مامانش رفت برا دختر برادرش خواستگاری اون نه گفت برا من داداشش زنگ زد! رسم زمانی ک زنگ میزنن برا خواستگاری اجازه بگیرن بزرگ خانواده زنگ میزنه و اینکه برادرش ک اونقدرم سنی نداشت زنگ زده بود بیشتر شبیه این بود ک خانوادشش راضی نبودن
بعد دوشنبه شب شنیدم رفتن برا یه دختر دیگه هنوز دو ماه ام نشده بود از تایمی ک برای من زنگ زدن:) اصلا تصور اینو نداشتم ک بره برا کسه دیگه ایی🥲💔 و دختره بله گفته بود بعد خواستگاری اومدن تو حیاط صدا اهنگ زیاد کردن و میرقصیدن:)))💔
اومدم خوابگاه ک از اون فضا دور بشم اینجاام ک دلگیره اتاق بیشتر افسردگی گرفتم:( کاش بخوابم دیگه بیدار نشم