خانما من ازدواج کردم ،تو دوران مجردی ی بار ی بچه با لباس زرد تو خونمون دیدم که از ی اتاق ب اتاق دیگمون دوید،ی بار ی زن با لباس بلند سفید دیدم که پاهاش رو هوا بود موهاش تو صورتش، ی بار صدای قیژ قیژ کابینتل رو شنیدم درحالی که کسی خونمون نبود حالا خواهرم بهم زنگ زده گفته مامان بابام رفتن پیش ملا دعا نویس گفتم چرا؟ گفت خواهر کوچیکم که ۱۴ سالشه میگه من جن میبینم ی پسر لباس زرد میبینم که از این اتاق ب اون اتاق میره ،ی زن میبینم که لباس سفید پوشیده و تو خونه راه میره ، یه دختر کوچولو میبینم تو اتاقا پرسه میزنه ،گفت ی باز هم تنها بودم حس کردم یکی داره تو صورتم فوت میکنه چون اون بادی ک ب صورتم میخورد غیرعادی بود ... خلاصه کسی حرفاشو باور نکرد تا اینکه مامان بابام با چشمای خودشون دیدن ی دختر بچه پشت پرده قایم شده و پرده رو کشیده و دویده تو یکی از اتاقا ..مامانم هم ی روز از هموم اومد بیرون و در حموم رو قفل کرد درحال خشک کردن موهاش بود که چند بار صدای باز و بسته شدن شیر آب حموم رو شنیده..
حالا گفتن شاید دعانویس ملا بتونه کاری براشون کنه مورد اینطوری داشتین یا راه حل؟