از خاطر های خنده دار تون بگید تا با هم به هم بخندیم😁 یه خاطر دارم ماله دو سال پیش چهار شنبه سوری بود یکی از دوستای خانواده گی من و رفیقم ما رو دعوت کرد باغ همه داشتن میرقصیدند
مامان کی که مارو دعوت کرد بود رفت میوه بیار رفت داخل خون وقتی اومد یک سینی بزرگ پر میوه دستش بو اینقدر میوه ها رو هم بودن که بدبخت جلوش و رو ندید افتاد تو استخر همه 😳داشتن نگاه می کردن من رفیق یهو حس قریق نجات گرفتیم بریدیم تو استخره حال نگو نه من نه رفیقم شنا کردن بلد نبودیم حا ل داشتیم سه تا غرق می شودیم البته مامان بزرگ بابا بزرگم جنوب زندگی می کنن ولی هیچ موقع شنا کردن یاد نگرفتم😂😂