خسته شدم از شوهرم هیجا نمیزاره برم حتی بیرونم ک میریم با ماشین شیشه های ماشین بالاس ک مبادا کسی منا بیینه
ی رفیق جدیدم ک پیدا میکنم زنگش میزنه میپرونه
خانوادمم ک نمیزاره ببینم
ی کاری هم توخونه انجام میدم مثل رزین کاری حسودی میکنه میگه اگ درامدش خوبه تا منم نرم کار با طعنه میگه
همش دوس داره کسی اطرافم نباشه
بارها خیانت دیدم اما نمیتونم برا بچم جدا شم
بی احترامی هم میکنه میگه حقی نداری تو بمن بی احترامی کنی
همش دوست داره بگه من فلانم من بالاتراز همم بیشتر از همه میفهمم
خو منم دلم میخاد باشگاه برم کلاس برم اما نمیزاره🥹