همیشه هم از خودم میزدم.
رفتار مامانم بعد از ازدواجم کلا عوض شد، انگار حسودی میکرد بهم.
دوران عقد وحشتناکی داشتم، خیلی تحت فشار بودم و بعد از عروسی هم خیلی سرکوفت شنیدم.
همون خواهرم که اصرار بر ازدواج من داشت دمش گرم از کوچیک ترین تلاشی برای بدتر شدن شرایطم صرف نظر نکرد... حالا من موندم و بچه ای که چند روز دیگه به دنیا میاد. خانواده ای که دورم نیستن
فقط بابام هفته ای یه بار یواشکی میاد منو میبینه و با عمه هام و پدر بزرگ مادر بزرگم هم تازگیا اوکی شدم.
شوهرم برخلاف روزهای اول ازدواجمون با اینکه میگه خیلی دوستم داره اما آدم با درکی نیست و همیشه اولویتش خانواده شن...
و همون خواهرم الان نامزد کرده و اینجور که برام تعریف کردن شوهرش خیلی دوستش داره.
انگار فقط من اضافی بودم توی خانواده مون🫠