موزه فقط سهشنبهها باز بود.
روی تابلوی ورودی نوشته بودند:
«لطفاً چیزی را که پیدا میکنید، لمس نکنید.»
سامان فکر کرد شوخی است.
داخل موزه، اتاقهای زیادی بود؛ اما هیچکدام نقاشی یا مجسمه نداشتند. پشت هر ویترین، یک زندگی نگهداری میشد.
در ویترین اول، فنجانی ترکخورده بود.
برچسبش نوشته بود:
«صبحی که لیلا تصمیم گرفت به سامان حقیقت را بگوید.»
سامان لبخند زد.
لیلا را میشناخت. همکار قدیمیاش بود؛ زنی که سالها پیش ناگهان از شهر رفته بود.
در ویترین دوم، یک بلیت قطار بود:
«سفری که سامان هرگز نرفت.»
در ویترین سوم، کلیدی زنگزده:
«خانهای که سامان میتوانست در آن پیر شود.»
سامان کمکم دیگر نمیخندید.
پیرمردی که موزه را میگرداند، کنار او ایستاد.
سامان پرسید: «اینها چیان؟»
پیرمرد گفت: «چیزهایی که میتوانستند اتفاق بیفتند، اما نیفتادند.»
«پس چرا نگهشان میدارید؟»
پیرمرد شانه بالا انداخت.
«چون بعضی آدمها نمیتوانند با زندگیای که انتخاب کردهاند خداحافظی کنند.»
سامان خواست برگردد که چشمش به آخرین ویترین افتاد.
داخل آن، یک عکس بود.
عکس خودش.
کنار زنی که لیلا بود.
هر دو پیر شده بودند و جلوی خانهای کوچک ایستاده بودند.
پشت عکس نوشته شده بود:
«سامان، هفتاد و دو سالگی.
لیلا، هفتاد سالگی.
آنها هنوز نمیدانند این عکس هرگز گرفته نخواهد شد.»
سامان مدت زیادی به عکس خیره ماند.
بعد آرام پرسید:
«چطور میتونم این زندگی رو پس بگیرم؟»
پیرمرد لبخند زد.
«نمیتونی.»
«پس چرا اینجا گذاشتینش؟»
پیرمرد به در خروجی اشاره کرد.
«چون موزه برای چیزهایی نیست که میتوانستی داشته باشی.»
مکث کرد.
«برای چیزهایی است که هنوز دلت نمیآید قبول کنی از دستشان دادهای.»
سامان از موزه بیرون آمد.
هوا تاریک شده بود.
شمارهی لیلا را که سالها ذخیره داشت، پیدا کرد.
انگشتش روی دکمهی تماس ماند.
بعد زد.
یک بوق.
دو بوق.
سه بوق.
صدای خوابآلود زنی از آن طرف خط آمد:
«الو؟»
سامان چیزی نگفت.
فقط برای اولین بار فهمید بعضی درها را نمیشود به گذشته باز کرد.
اما شاید بتوان به آنها زنگ زد.