پارت 93
رو برانکارد منو گذاشتن و رفتیم
تو یه اتاق رو تخت بودم و منتظر بودم دکترم بیاد از درد رو تختیو چنگ میزدم و سپهر رو صدا میزدم
کاش مامان کنارم بود آخه سپهر چی میفهمه من چقد درد دارم
گریه میکردم که در اتاق باز سارا و مامان باباش اومدن
از اینکه اونا اومده بودن تعجب کردم
به هر حال بخاطر من که نیومدن بخاطر نوهشون بود!
گریه میکردم که سارا آرومم میکرد بالاخره بعد چند دقیقه سپهر اومد داخل کنار تختم سپهر : خوبی؟ الان دکترت میاد یکم تحمل عزیزم / چند دقیقه گذشت که خبری نشد سپهر : بذار من برم پیگیر شم ببینم چرا نمیاد / سپهر خواست بره که همون موقع در اتاق باز شد و یه پرستار اومد
پرستار : سلام سلام. جوجه تو که خیلی کم خونی خطر داره برات، بچتم که افت ضربان قلب داره دکتر نگرانه ممکنه زایمان خوبی نداشته باشی / نگران نگاه سپهر کردم که دستمو گرفت و گفت : نگران نباش دورت بگردم با دکترت حرف زدم / چنگ زدم جلوی همون مامان باباش و پرستار و سارا یقه سپهر رو تو مشتم گرفتم و با گریه داد زدم سرش : سپهر اگه بلایی.. اگه بلایی سر بچم بیاد هیچ وقت نمیبخشمت/همه مات نگام میکردن سنگینی نگاهشون اذیتم میکرد اما اهمیتی ندادم و با نفرت تو چشای سپهر ذل زده بودم
سپهر خم شد بود طرفم اونم تو هنگ کرده بود آروم دستمو تو دستاش گرفت و گفت : بهم اعتماد کن هیچی نمیشه عزیز من اون بچه منم هست منم نمیخوام یه تار مو ازش کم بشه/ یقه سپهر رو ول کردم و گریه میکردم
بالاخره دکتر اومد و بدبختیای من شروع شد...