خدا خیرت بده
به خدا نمیدونم چیکار کنم باورم نمیشه چطور با آینده ام بازی میکنه پدرم
با خودم میگم برم فیزیوتراپی ۴ ساله تموم میشه نهایتا آرزوی دکتر شدن رو به خاطر پدرم تو گور میبرم
خودش به تمام خواسته هاش رسید
مادرم رو نذاشت درس بخونه منم هرروز میومد میگفت من ازت راضی نیستم مطمئن باش هیچی نمیشی قسم میخورم هیچی نمیشی
عین چاقو تو قلبم میرفت
خواستم برای خودم زندگی بسازم نذاشت که نذاشت
از دین و ایمونم افتادم چه قدر تو زندگیم خدا خدا کردم
به خدا تا همین دیشب داشتم هرشب برای شهید ابراهیم هادی سوره یس میخوندم گفتم گره از کارم باز شه
میترسم باز نشه مثل همیشه
میترسم با این پدرم ازدواج بدی ام داشته باشم
ببخشید اینطور میگم ولی از دست این آدم به مرگ هم فکر میکنم
اگر تا الان کاری نکردم به خاطر مادرم بوده